سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
بدی های برادران را فراموش کن، تا دوستی شانرا پایدار کنی . [امام علی علیه السلام]
 
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 11:6 عصر

مامانم اومد

به مامانم گفتم به مامان بزرگ گفتی میای اونور که نترسه؟

بابام گفت میخوای من برم؟

گفتم من میرم.خجالت میکشه شما برید

گفت مامانت خسته است

گفتم آجی گفت یا تو بیا یا زهره

مامانم گفت خودم میرم.اگر الانم برم میگه چرا اومدی.خوابید میرم اونجا. گفت یا زهرا بیاد یا زهره

گفتم من میرم اونجا تا شما کارات رو بکنی

گفت نه

باگفتم چرا نه؟

کلافه شد گفت برو.

بابام گفت می که تا شما کارات رو بکنی من میرم اونجا

رفتم متکا و پتوم رو آوردم که برم پیش مامان بزرگم

مامانم گفتم بخواب بدی اونجا بخوابی؟

گفتم از دست شما چه کار کنم.اره

اومدم پیش مامان بزرگم

گفت درو ببند.شب دزد میاد خفمون میکنه.

گفتم درو بستم. اینجا دزد نیست. درم بسته است.

الان دارم با گوشی کار میکنم که بفهمه بیدارم و نترسه


جمعه 96 تیر 30 , ساعت 10:56 عصر
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 9:27 عصر
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 9:18 عصر
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 9:7 عصر
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 7:47 عصر

زهرا بشین بنویس

هر روز کارهایی که میخوای بکنی

باعث میشه موتورت خاموش نشه

باعث میشه حواست بیشتر جمع باشه

 


جمعه 96 تیر 30 , ساعت 7:46 عصر
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 7:35 عصر
جمعه 96 تیر 30 , ساعت 3:33 عصر
پنج شنبه 96 تیر 29 , ساعت 11:0 عصر
<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ