سفارش تبلیغ
صبا
با اندرزهاست که غفلت زدوده می شود . [امام علی علیه السلام]
 
شنبه 97 فروردین 11 , ساعت 10:26 صبح
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
جمعه 97 فروردین 10 , ساعت 10:8 صبح
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
جمعه 97 فروردین 10 , ساعت 9:32 صبح
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
چهارشنبه 97 فروردین 8 , ساعت 2:11 عصر

من از خودم مراقبت میکنم

من دوش میگیرم

من قرص هام رو می خورم

من چه کار میتونم برای مراقبت از خودم انجام بدم؟

من مسواک میزنم

من میتونم بخوابم

ولی نمی خوابم و میرم کارهام رو انجام میدم

من کارهام رو انجام میدم

کارهام چیه؟

من میتونم لباس های سفر رو جمع کنم

ولی اون هم زیاد واجب نیست

من از خودم مراقبت میکنم

من کارهای خودم رو انجام میدم

من حرف میزنم

کارهام دیگه چیه؟

اون لیست

بهتره اون هارو انجام بدم


نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
چهارشنبه 97 فروردین 8 , ساعت 2:3 عصر
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
چهارشنبه 97 فروردین 8 , ساعت 2:7 صبح
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
سه شنبه 97 فروردین 7 , ساعت 11:27 عصر

رسیدیم خونه

مامانم ناراحت هی میگفت چرا یکیتون مثل ادم به آدم توضیح نمیده...

فقط گوش میدادم

زهره صداش رو میبرد بالا که قطره بریزم

می گفتم چشم

بهش قرص استامینوفن دادم و قظهر هاش رو ریختم

به مامانم گفتم شب تا صبح بیدار میمونم و صبح به بعد شما

بابام رفت خوابید و بهم گفت هروقت خوابت اومد بیدارم کن

دختر داییم گفت تو بیدار میمونی یا مامانت ؟

گفتم من

اومد پیشم

گفت مامانت بیداره

گفتم میدونم

یک ساعت گذشته و مامانم بیداره

نمیدونم حرص می خورم عصبانیم نگرانم، چیم

معده ام تیر میکشه

به خودم میگم به من کاری نداره، میخواد بیدار بمونه، بمونه

قرار شد من تا صبح بیدار بمونم، بقیه اش مامانم.دیگه خودش میمونه. وطیف ه من مراقبت از مامانم نیست


نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
سه شنبه 97 فروردین 7 , ساعت 11:27 عصر

رسیدیم خونه

مامانم ناراحت هی میگفت چرا یکیتون مثل ادم به آدم توضیح نمیده...

فقط گوش میدادم

زهره صداش رو میبرد بالا که قطره بریزم

می گفتم چشم

بهش قرص استامینوفن دادم و قظهر هاش رو ریختم

به مامانم گفتم شب تا صبح بیدار میمونم و صبح به بعد شما

بابام رفت خوابید و بهم گفت هروقت خوابت اومد بیدارم کن

دختر داییم گفت تو بیدار میمونی یا مامانت ؟

گفتم من

اومد پیشم

گفت مامانت بیداره

گفتم میدونم

یک ساعت گذشته و مامانم بیداره

نمیدونم حرص می خورم عصبانیم نگرانم، چیم

معده ام تیر میکشه

به خودم میگم به من کاری نداره، میخواد بیدار بمونه، بمونه

قرار شد من تا صبح بیدار بمونم، بقیه اش مامانم.دیگه خودش میمونه. وطیف ه من مراقبت از مامانم نیست


نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
سه شنبه 97 فروردین 7 , ساعت 11:5 عصر
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
دوشنبه 97 فروردین 6 , ساعت 3:31 عصر
نوشته شده توسط زهرا | نظرات دیگران [ نظر] 
<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ